تبليغاتX
غروب چشم های تو

غروب چشم های تو

دوست چیست؟روح واحدی در دو جسم

 

این حرفها رو برای کسی نوشتم که تا حالا این حرف ها رو از زبان من نشنیده

 

شاید منتظر شنیدن این حرف ها از زبان خودم باشه

 

شاید الان این متن رو بخونه

 

                        "عزیزم دوستت دارم"

 

امیدوارم بفهمه منظورم با خودش بوده.

 

      می خوام بگم بی تو نمی تونم لحظه ای زنده بمونم

 

                        اما زبانم قادر نیست

 

      می خوام بگم قلبم با یاد تو جون می گیره

 

                        اما نمی تونم

 

      می خوام فریاد بزنم و بگم دوستت دارم

 

                       اما نمی تونم

 

      می خوام بگم از دیدن دردها و غصه هات رنج می برم

 

                       اما قادر نیستم

 

     ای کاش قدرت بیانم رو در مقابل تو از دست نمی دادم

 

 

     ای کاش می تونستم بگم عزیزم خیلی دوستت دارم 

 

                       اما جرات ندارم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 12:41  توسط آزاده  | 

یا عافیت از چشم فسون سازم ده          

 

یا آنکه زمان شکوه پردازم ده             

 

یا درد و غمی که داده ای بازش گیر     

 

یا جان و دلی که برده ای بازم ده         

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 1:55  توسط آزاده 

زمانی آرزو میکردم عمر جاویدان داشته باشم زیرا مرگ را پایان

خوشیهایم میدانستم.

وقتی که رفت حتی درباره ی رفتنش چیزی نگفت و بی خبر رفت

دیگر مرگ را پایان غمهایم میدانم.

شما ای خاطرات کهنه و درهم،شما ای خاطرات تلخ و دردآور از من امشب چه

میخواهید در این ظلمت که سخن در گلوی من پیچیده و لبهای من

یخ بسته.

نمی خواهم پدرم بر هم زند چشمان بازم را ،نمی خواهم به چشم مادرم اشکی

پدید آیدو اما نامه ای را که لحظه ای پیش نوشتم زیر لب آهسته می خوانم

                                 "سلام ای عشق پاک من"

دیگر در هیچ دفتر شعری شعرهای مرا نخواهید خواند دیگر در ظلمت شب در

به رویم باز نخواهید کرد و تو ای مادر چشمانت را تا آمدن من به آستانه ی در

نخواهی دوخت و دیگر نخواهی گفت:

بمیرد مادرت ،گشتی اسیر عشق گمنامی و اگر در کوچه وبازار دوستی

سراغ از

من گرفت و گفت:.....کو،

بگو در بستر ناکامی شبی جان داد و مرد ولی تا دم آخر اینچنین می گفت:

                    خداحافظ عزیزانم خداحافظ عشق خوب من

                               خداحافظ   خداحافظ    خداحافظ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 13:37  توسط آزاده  | 

 

از احساساتی که از بیانش عاجزم

از دردی که ازهجران توست

از چشمانی که برای تو می گرید

از اشک های شبانه ام که در غم دوری تو همانند ابر بهاری می بارند 

ازلحظه هایی که هر ثانیه اش یک عمر می گذرد

از زبانم که شهامت بیان حرف قلبش به تو را ندارد

تو کیستی که این گونه قلب مرا در دستانت می فشاری

تو چیستی که این گونه بی قرار دیدنت هستم

ای کاش می دانستی که جایگاهت در قلبم کجاست

ای کاش می دانستی تمام این قلبم برای توست

فقط قادرم بگویم دلم برایت خیلی تنگ شده است

و من این دلتنگی برای تو را دوست ندارم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 2:43  توسط آزاده  |