از احساساتی که از بیانش عاجزم
از دردی که ازهجران توست
از چشمانی که برای تو می گرید
از اشک های شبانه ام که در غم دوری تو همانند ابر بهاری می بارند
ازلحظه هایی که هر ثانیه اش یک عمر می گذرد
از زبانم که شهامت بیان حرف قلبش به تو را ندارد
تو کیستی که این گونه قلب مرا در دستانت می فشاری
تو چیستی که این گونه بی قرار دیدنت هستم
ای کاش می دانستی که جایگاهت در قلبم کجاست
ای کاش می دانستی تمام این قلبم برای توست
فقط قادرم بگویم دلم برایت خیلی تنگ شده است
و من این دلتنگی برای تو را دوست ندارم
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 2:43  توسط آزاده
|
