خوشیهایم میدانستم.
وقتی که رفت حتی درباره ی رفتنش چیزی نگفت و بی خبر رفت
دیگر مرگ را پایان غمهایم میدانم.
شما ای خاطرات کهنه و درهم،شما ای خاطرات تلخ و دردآور از من امشب چه
میخواهید در این ظلمت که سخن در گلوی من پیچیده و لبهای من
یخ بسته.
نمی خواهم پدرم بر هم زند چشمان بازم را ،نمی خواهم به چشم مادرم اشکی
پدید آیدو اما نامه ای را که لحظه ای پیش نوشتم زیر لب آهسته می خوانم
"سلام ای عشق پاک من"
دیگر در هیچ دفتر شعری شعرهای مرا نخواهید خواند دیگر در ظلمت شب در
به رویم باز نخواهید کرد و تو ای مادر چشمانت را تا آمدن من به آستانه ی در
نخواهی دوخت و دیگر نخواهی گفت:
بمیرد مادرت ،گشتی اسیر عشق گمنامی و اگر در کوچه وبازار دوستی
سراغ از
من گرفت و گفت:.....کو،
بگو در بستر ناکامی شبی جان داد و مرد ولی تا دم آخر اینچنین می گفت:
خداحافظ عزیزانم خداحافظ عشق خوب من
خداحافظ خداحافظ خداحافظ